همکلاسی

یکباره باز می شود صد کوله بار خاطره...

گذشت! زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم...خیلی زود، خیلی زود گذشت.

گهگداری بهش فکر میگردم و همیشه بغض گلوم رو می فشرد و اشک چشمام رو می سوزوند و به خودم می گفتم نه! الان بهش فکر نکن. هنوز لحظه خداحافظی نرسیده. اما بالاخره رسید. هیچ وقت نمیشه جلوش رو گرفت. پایان اجتناب ناپذیره!

اما خاطراتش رو کسی نمی تونه ازم بگیره. حالا کارم شده دیدن عکس ها و مرور خاطرات... حالا کارم شده اشک ریختن و خندیدن!

میون اشکام خاطرات شیرین دوستان لبخند رو بروی لبام میاره. خداحافظی تلخه. این سه روز گذشته روزهای خداحافظی بود با اینکه پر اشک و دردآور بود اما چون هنوز با هم بودیم حتا فقط برای چند ساعت، شیرین بود.

دلم برای شیطنت هامون تنگ میشه برای صمیمیت و دوستی پاکمون. دلم برای تموم روزها و تمام ساعت ها تنگ میشه حتا روزهای پر اضطراب امتحان...

فکر میکردم امتحان ها که تموم بشه احساس خوبی بهم دست میده فکر میکردم راحت میشم اما... درسته از استرسها، بی خوابی ها و فشارها راحت شدم اما الان احساس خلا میکنم یه خلا بزرگ توی قلبم. باورم نمیشه قرار نیست مهر ماه برگردم سر کلاس و سر جام میون دوستام بشینم. باورم نمیشه دیگه قرار نیست توی یه کلاس با هم جمع شیم. باورم نمیشه دیگه نمی بینمشون...نه اصلا حس خوبی نیست اصلا.

هیچ وقت دلم نمی خواسته به عقب برگردم. هر وقت هر کس میگفت دلم می خواد به بچگی هام برگردم من با اینکه بچگی شیرینی داشتم اما دلم نمی خواست هیچ وقت به عقب برگردم...اما الان واقعا دلم می خواد دوباره این چهار سال رو بگذرونم با همین دوستان با همین استاد ها و توی همین دانشگاه...