تبليغاتX
ياس سفيد



یاس سفید من، قلم به دست گرفته ای که چه؟

کاغذ خیس از اشکهایت دیگر نیازی به مرکب ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:32  توسط Jasmine  | 



چيزهايست كه مي داني

و مي دانم

 و به زبان نمي آوري


چيزهايست كه مي دانم

و مي داني

 و به زبان نمي آورم


چيزهايست كه مي داني

و مي دانم

و به زبان نمي آوريم


بسيارند چيزها كه مي دانيم

نمی دانند و

به زبان می آورند


با سپاس بسيار از دوست عزيزي كه در ويرايش اين شعر كمكم كردن.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:55  توسط Jasmine  | 



 

ترجمه ای زیبا از این شعر در وبلاگ استاد عزیزم آقای علی اکبری

آه بازدم

 

شعری

به سرخی آتش سیگارم،

به کوتاهی آه بازدمش

در انتهای سموم دودها

آزاد می شوم

پایین می آید

از من،

آغشته می شود

به خونم،

پک می زنم به آخرین شعرم

از چشم دنیا

می چکم

 

 

 

 

Exhalation's Gasp

 

A poem

As red as my cigarette's light,

As transient as its exhalation's gasp

At the end of the poisons of its smoke

I'm freed

It comes down

Of me,

Welters

In my blood,

I puff on my last poem

And from the world's eye

I drip

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:20  توسط Jasmine  | 



ترجمه ای زیبا از این شعر از استاد عزیزم  آقای علی اکبری


فردا باید دروغی تازه ببافم

که برازنده ی تو باشد

از سرما حفظت کند

زخم هایت را بپوشاند

و در شب های تب و هذیان صدای مرا پنهان کند...

 

(شعر سوم از مجموعه زیبای ام را پشت در میگذارم، آیدا عمیدی)

 

 

 

 

Tomorrow, I must knit a new lie

Which befits you

Protects you from the chill

ِِRedresses your wounds

And hides my voice in the nights of fever and delirium…

 

( The third poem of Aida Amidi's I Leave My Beauty Behind the Door)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:40  توسط Jasmine  | 



 

دستانم را در دست گرفته ای

به چشمانم نگاه میکنی

و می گویی

              مهم نیست، درست می شود

 

ضریح سرد را به آغوش می کشم

و التماس میکنم.

 

دستانت را در دست گرفته ام

به چشمانت نگاه می کنم

به چشمانم نگاه نمی کنی

می گویم

            درست می شود، مهم نیست

می گویی

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:25  توسط Jasmine  | 



دلم برای خلوت دنج اتاقم تنگ شده

خدایا

خدایا

نیاز شدید به تنهایی

نیاز شدید به تنهایی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:9  توسط Jasmine  | 



گاهی وقت ها اینجوریه دیگه...قشنگ ترین روزت رو زهر میکنن به دلت.

انگار دنیا چشم نداره ببینه آدم از ته دل میخنده...چقدر امروز رو دوس داشتم، چقدر خوش گذشت اما...

انگار همیشه موقع امتحان ها باید یه سوژه باشه که بشه سوهان روحت. اونم درست موقع امتحان ها!

گاهی باید به خاطر اشتباه دیگرون تو حرص بخوری، تو اشک بریزی.

گاهی وقتا دلت میخواد محکم بزنی تو گوش یه عزیز...حتا اگه اون عزیز...

دلت میخواد چشمات رو ببندی و دهنت رو باز کنی. دلت می خواد بگی به من چه؟ چرا من دارم حرص می خورم؟ اما هیچ فایده ای نداره. آدم بودن همینه دیگه، نمیشه نسبت به دیگرون بی تفاوت بود.

 

شاید باید مدام به خودم بگم که:

 

That passed over, this may do so also!

 

خدایا خودت کمک کن که هر چه خیره پیش بیاد

خودت به راه راست هدایتشون کن، سر عقل بیارشون

خدایا خواهش میکنم به ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:45  توسط Jasmine  | 



توضیحاتی در مورد شعر Wild Nights Wild Nights امیلی دیکنسون از کتاب Cliffs Notes . خود شعر و ترجمه ی آن را در دو پست پیشتر آورده ام.

   In "Wild Nights_Wild Nights!" Dickinson expresses passionate longing for a loving physical intimacy with the specific person she is addressing. The scene is presented metaphorically and its water images remind us of details in "I started Early_Took my Dog" and "There came a Day at Summer's full." In "Wild Nights_Wild Nights!" she desires a fulfillment that in those poems is feared or looked forward to only after death. Here, the first stanza anticipates nights to be spent with a beloved. Both wildness and luxury are part of a shared, overflowing passion. In the second stanza, these nights become a reality, and the concentrated imagery shows that the wildness stands both for passion and for the threat to it from the socially forbidding world. She imagines herself, at the same time, at sea with love and in a protective harbor, and no longer does she need to traverse the sea of separation and prohibition. Sea and port paradoxically seem to merge. In the final stanza, this merging is suggested by "rowing in Eden," where the combination of sea and port corresponds to the physical reality of harbors, except for their exclusion of storms, and where "Eden" implies the attainment of paradise in this world, rather than after death. At this point, the sea as a place for mooring represents the beloved. The last line acknowledges again that Dickinson is describing a fantasy, not a reality, but in it there is a sigh of relief_assisted by the rhyme that echoes back to the first stanza rather than a cry of desperation. The speaker as a mooring ship suggests a woman nestling against the body of a man and into his life. It is also a fitting symbol for the end of a quest. The suggestion of masculinity in this poem's speaker may reveal in Dickinson an urge to be active in creating a situation that she usually anticipates more passively.

Cliffs Notes on Emily Dickinson
Emily Dickinson: Selected Poems by Mordecai Marcus, Ph.D.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 19:54  توسط Jasmine  | 



نوروز و نرگس

بوی گل نرگس؟
-نه،
که بوی خوش عید است!
شو پنجره بگشا،
که نسیم است و نوید است.
          رو، خار غم از دل بکن، ای دوست، که نوروز
                  هنگام درخشیدن گل های امید است.
بر لاله ی از برف برون آمده بنگر،
چون روی تو، کز بوسه ی من سرخ و سپید است.
          با نقل و نبیدم نبود کار، که امروز
                   روی تو مرا عید و لبت نقل و نبید است.
گر با دل خونین، لب خندان بپسندی،
                  با من بزن این جام، که ایام، سعید است.

فریدون مشیری


خب بالاخره ما هم فردا راهی میشیم ان شاالله. تویه ایام عید فکر نکنم بتونم سر بزنم.

سال نو رو به همه ی دوستان یاس سفید تبریک میگم.

انشالا که سالی سرشار از طراوت و شادابی داشته باشین.

نوروزتان پیروز باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط Jasmine  | 



ترجمه اي روان و زيبا از اين شعر در وبلاگ استاد عزيزم آقاي علي اكبري


شب های سرکش _ شب های سرکش!
اگر با تو بودم
شب های سرکش
شکوه ما می بود!

بیهده _ بادها _
به سوی قلبی در بندر _
دیگر نیازی به قطب نما_
دیگر نیازی به نقشه نیست!

پاروزنان در  عدن_
آه، دریا!
چه می شد گر می توانستم من _ امشب _
در تو لنگر اندازم!


Wild Nights--Wild Nights!
Were I with thee
Wild Nights should be
Our luxury!

Futile--the Winds--
To a Heart in port--
Done with the Compass--
Done with the Chart!

Rowing in Eden
Ah, the Sea!
Might I but moor--Tonight-
In Thee
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:3  توسط Jasmine  | 




«دریچه ها»

ما چون دو دریچه، رو به روی هم،

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه ی بهشت، اما . . . آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد.

«مهدی اخوان ثالث»

 

"The Windows"

Like two windows, facing each other,

We  knew the secrets of oneanother.

Everyday greeting, enquiring, and laughter,

Everyday making a date for a day after.

Life is a mirror of paradise, but … oh!

Shorter than the nights of Teer and days of Dey , though.[1]

Now doleful and broken is my heart,

Since one of the windows has been shut.

It was not the sol's spells, nor the lune's charms,

Curse the journey, that caused all the harms.

"Mehdi Akhavan-Sales"

Jasmine

 

 



[1]  Teer is the first month of Summer, and Dey is the first month of Winter, in Summer daylight is longer than the night, and in Winter daylight is shorter than the night.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 1:11  توسط Jasmine  | 



ترجمه ي شعر "عقاب" از استاد عزيزم آقاي علي اكبري در اینجا
ترجمه ي شعر "عقاب" از استاد عزيزم آقاي خزايي در اينجا

"The Eagle"

He clasps the crag with crooked hands;

Close to the sun in lonely lands,

Ringed with the azure world, he stands.

 

The wrinkled sea beneath him crawls;

He watches from his mountain walls,

And like a thunderbolt he falls.

 

Alfred, Lord Tennyson(1809-1892)

 

« عقاب »

به دستان خميده سخت صخره برگيرد

به واهشته هامون نزديك هور به پا  ايستد

و گرداگرد سپهر لاجوردينش فرا گيرد.

 

آژنگ ناك زَو خيزد به زير

ز بالاي صخره نظاره گر

و به سان آذرخشي فرو ريزد.

Jasmine


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 16:13  توسط Jasmine  | 



وقتي توي قصه ها مي خوني كه مادره خيلي مهربون بود، خيلي فداكاري مي كرد، عمرش رو به پاي بچه هاش گذاشته بود، از صبح تا شب زحمت مي كشيد اما بچه هاش قدرش رو نمي فهميدند تحت تاثير قرار مي گيري و واسه مادره دل مي سوزوني و به بچه هاش بد و بي راه مي گي. خلاصه كلي جبهه گيري مي كني. اما خودت چي ؟!
تا حالا به صورت خسته و چروكيده اش دقت كردي؟ به چشم هاي آروم و عميقش نگاه كردي؟ به عمق اون نگاه فكر كردي؟
لعنت خدا به تو، صداي سرفه هاي خشك و خسته اش رو مگه نمي شنوي؟ مگه آه هايي رو كه دم به دم مي كشه نمي شنوي؟
خجالت نمي كشي؟ حيا نمي كني؟ نمي ترسي؟
واي از اون روزي كه بخواي جواب پس بدي!
واي از اون لحظه اي كه ببيني بچه هات با خودت همين رفتار رو ميكنن! واي ياسمن، واي!

" به پدر و مادر خود نيكي كنيد "
" به پدر و مادر خود نيكي كنيد "
" به پدر و مادر خود نيكي كنيد "
" به پدر و مادر خود نيكي كنيد "
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:17  توسط Jasmine  | 



باران

در گوشم خواند

سرود زندگاني را

با رشته هايش به اوج رفتم

تا آسمان ها

و سپس

به قعر دريا

س

ق

و

ط

آزاد

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:33  توسط Jasmine  | 



اگه روي تخت دراز بكشي، به يه گوشه زل بزني و هر چند ثانيه اي يه بار صداي برخورد اشكات به دشكت رو بشنوي و به اين فكر كني كه چقدر خسته اي و داغون، اينكه اينجا چه غلطي ميكني، واسه چي هستي و احساس كني كه از زندگيت، از كارات، از خودت راضي نيستي، يعني افسرده شدي؟!

 

اگه مدام به خودت و زندگيت لعنت بفرستي و همش به خودت بگي اين اوني نيست كه من مي خوام و هي به خودت بگي به هيچ كدوم از كارايي كه دوست داشتم نپرداختم: ‌نه نقاشي، نه موسيقي، نه تئاتر، نه گرافيك و...، يعني افسرده شدي؟!

 

اينا يعني افسردگي يا اينكه من پر توقع ام؟

اينا يعني افسردگي يا اينكه من ضعيفم و جا زدم؟

اينا يعني افسردگي يا اينكه من هنوز ياد نگرفتم ناشكري نكنم؟

اصلا مگه چي بودم؟ چي مي خواستم؟ چي شدم؟

 

اي خدا چقدر احمقيم ما آدم ها كه تا بچه ايم دلمون مي خواد بزرگ بشيم و وقتي بزرگ ميشيم دوست داريم كه بچه باشيم!

 

شايد بايد ياد بگيرم كه دنيا رو دوست داشته باشم و اين نفرت رو بريزم دور وگرنه زندگي خردم ميكنه. شايد بايد بي خيالي رو ياد بگيرم.

شايد بايد همين حالا از پاي كامپيوترم بلند شم، برم جلوي آينه اشكام رو پاك كنم و هر جوريه يه لبخند بزنم و برم. برم و سعي كنم اون لبخند رو روي لبام نگه دارم، تويه هر شرايطي.

خدايا، قربونت برم منو از اين سردر گمي نجات بده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:8  توسط Jasmine  |